آيا خلاً فكرى در بين اهلسنت موجب جذب به سوى وهابيت ياشيعه مىشود؟
اهلسنت فرقهاى از مسلمانان است كه در طول تاريخ از
پيروان فراوانى برخوردار بوده و در فراز و فرودهاى تاريخى نقشى اساسى
داشته است. اين فرقه به صورت رسمى از قرن سوم به بعد به خاطر اختلافات بين
فرقههاى درونى خود شكل يافته است. زيرا پيش از قرن سوم پيروان خلافت در
لابهلاى فرقههاى جهميه، مرجئه، كلابيه و معتزله حضور داشتند. در كنار
اين فرقهها گروهى از پيروان خلافت به نام اهلحديث حضور داشتند كه با
استفاده از عقل، رأى و تأويل به شدت مخالف بودند بدينجهت خود را پيروان
سنت نبوى ناميدند و مخالفان خود را اهل بدعت و خطا معرفى مىكردند. در گير
و دار اين فرقه با ديگر پيروان مكتب خلافت، اهلسنت شكل يافت و به مرور
زمان جريانات فكرى، بخشى از مردم را به خود جذب كرده بودند و گاهى برخى
جريانات حذف و برخى ديگر باقى مىماندند. لازمه اجتهاد علمى اين است كه
برخى موقعيتها پيش مىآيد كه يك جريان به كلى حذف مىگرديد و يا تحت
تأثير فرقه ديگر قرار مىگرفت . در اين كه هر فرقه داراى يك شاخصه و
امتيازاتى است كه بايد روى آن اصول پايبند باشد و به مرور زمان علماى آن
فرقه به تبيين اصول آن مذهب بپردازند. مسؤليت اين رسالت به عهده علماى
متعهد هر مذهب است ولى اگر عقلاً به اين رسالت عمل نكردند و خود تحت
تأثير افكار فرقه ديگرى قرار گيرند در اين صورت زمينههاى نفوذ افكار ديگر
آمادهتر مىشود.
در قرن 12 فرقه ديگرى در ميان اهلسنت پديد آمد كه با ادعاى كفر و شرك
مسلمانان و انحصار اسلام در خود، به مبارزه فرقههاى مخالف پرداخت. اين
فرقهها با مقايسه مسلمانان با همه فرهنگ و دانشمندانى كه در طول تاريخ
دارا بودند، با مشركان صدر اسلام همه را تكفير و مقاتله و جنگ را لازم
دانست، پايه انحرافى اين فرقه از اينجا رشد كرد كه با جذب پارهاى از كلام
مسعودى و امكانات مادى و معنوى حرمين شريفين درصدد جذب ساير فرقهها
درآمد. اين فرقه داراى اصولى بود كه اين اصول را هيچ يك از فرقههاى موجود
اهلسنت نمىپذيرفت و به شدت با آن مبارزه مىكردند چنان كه كتابهاى
تدوين شده از علماى مخالف وهابيت در قرن دوازده نشان مىدهد كه با استدلال
منطق، افكار و ايدههاى وهابيت خلاف شرع دانستند.
اين فرقه با چند مسأله شكل يافت:
1. تقليد و پيروى از مذهب خاصى بدعت است و بايد به سلف مراجعه نمود.
2. مسلمانان به خاطر انجام اعمالى نظير: تبرك، توسل، استغاثه و ساختن بارگاه براى اوليا و علماى خود مشرك شدند.
3. مسلماان را با مشركان صدر اسلام مقايسه نموده و جنگ با آنان را مانند جنگ پيامبر با مشركان لازم مىداند.
4. كسانى كه عقايد آنان را نپذيرد كافر مىباشند.
در صورتى كه اين عقايد را علماى اهلسنت نپذيرفتند و با آن به شدت مبارزه كردند و گرنه مىبايست تمام
مسلمانان را جز صدر نخست كافر دانست. آنچه در اينجا مهم است تفسير وهابيت
از توحيد و عبادت كه اين فرقه را از ساير فرقهها متمايز و مشخص مىكند
در طول تاريخ، مسلمانان از توحيد و عبادت برداشت روش داشتندت به اين معنا
كه دين اسلام بر پايه توحيد در تمام ابعاد خودش شكل يافته است توحيد در
ذات، صفات، روبيت، خلاقيت و عبادت و اطاعت به گونه كه برداشت مسلمانان اين
است كه هر كس به مراتب توحيد عقيده و باور داشته باشد مسلمان و موحد است و
هر كس يكى از مراتب توحيد را انكار و يا براى غير خدا انجام مشرك مىباشد
و كسانى كه يكى را انكار و يا عملى عبادى براى غير خدا انجام دهد بىترديد
از مشركان است. چنانكه پيش از بعثت پيامبر اسلام مردم توحيد ذاتى يا
ربوبى يا خلاقيت و يا اطاعت و عبادت خدا را انكار مىكردند. برخى از افراد
به خدايى ديگر معتقد بودند چنانكه مىفرمايد: «لقد كفرالذين قالوا انّ
الله هو المسيح بن مريم...» و يا اربابى را غير از خدا معتقد بودند «و
اتخذوا ارباباً أأرباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار» در اطاعت «ان
اطعتموهم فانكم مشركون» در عبادت «و يعبدون من دون الله ما لا يفعلهم» در
تمام اينها براى مسلمانان روش بود كه كه نبايد غير خدا را ربّ و مدبّر و
قانونگذار قرار داد. چنانكه اگر غير خدا اطاعت و پيروش شود شرك است،
عبادت و پرستش غير خدا نيز شرك است. همانگونه كه انكار خدا و به جاى او
خداى ديگر كفر و شرك است در يك جمله مىتوان گفت: مسلمانان با توجه به
سيره وسنت پيامبر، اهلبيت و بسيارى از صحابه به اين حقيقت رسيدند كه
مفاهيم مراتب توحيد بسيار روشن بود و جاى ابهامى وجود نداشته است. و معيار
مشركان كافر و منافق و بلكه مؤمن و مسلمان روش بوده است و علت شرك و كفر و
نفاق روشن است از اينرو طورى نبوده مشركان و كافران صدر اسلام موحد
بودهاند و تنها توحيد عملى آنان ناقصى بوده است چنانكه محمدبن عبدالوهاب
مىگويد: مشركان صدر اسلام توحيد نظرى آنان هيچ نقصى داشته و بلكه قسمتى
از توحيد عملى آنان نيز كامل بوده زيرا ذكر خدا، انفاق، حج، تعبد و تقيد
به دين الهى بودهاند اين مطلب را در صفحه نخست كشف الشبهات مىگويد: كه
تنها نقص مشركان صدر اسلام اين بوده كه آنان واسطه بين خود و خدا قائل
بودند. نتيجه مىگيرند كه آنان فقط از اين جهت مشكل داشتند و چنانچه واسطه
قرار نمىدادند نيازى به بعثت پيامبر اسلام نبود. آيا اين برداشت صحيح
است؟ آيا پيامبر اسلام فقط براى اين فرستاده شده كه كافران و مشركانى كه
مسلمان بودند (زيرا مىگويد آنان متعبد بوده و حج انجام مىدادند) خطا و
اشتباه آنان را يادآور شود تا اعمال و عقيده خود را تصحيح نمايند؟ آيا از
قرآن و سنت چنين برداشتى استفاده مىشود؟ آيا صحابه و سلف كه وهابيون خود
را سلفى مىنامند اين برداشت استفاده مىشود؟ آيا مسلمانان صدر اسلام
هنگام رساندن پيام رسول خدا مىگفتند پيامبر اسلام مبعوث شده يا مردم
واسطه بين خود و خدا اقرار ندهند، استمرار و استغاثه به غير خدا نداشته
باشند و به مقدسات تبرك نجويند يا رسالت آن حضرت چيز ديگرى بود؟ آيا وقتى
فرستاده پيامبر به ايران آمد در پاسخ پادشاه ايران نگفت پيامبر اسلام آمده
تا «لنخرج العباد من عبادْ العباد الى عبادْ الله» نگفت؟ مگر مردم در
برابر سلاطين چه نوع عبادتى انجام مىدادند؟ آيا سجده مىكردند و صبح و
شام به پرستش آنان مىپرداختند يا به اطاعت آنان در برابر اطاعت پروردگار
مىپرداختند؟ آيا پرستش به اين است كه محمدبن الوهاب فهميده است يا واسطه
قرار دادن پرستش نيست بلكه اطاعت از غير خدا تسليم در برابر غير او پرستش
است زيرا غير خدا ربّ و فرمانروا قرار داده است. چنانكه در قرآن
مىفرمايد: «اتخذوا اخبارهم و رههاً نهم ارباباً من دون الله» امام
صادق(ع) فرمود:
آنان هرگز علما و دانشمندان خود سجده نمىكردند بلكه چون علما و خدا را
حلال و حلال را حرام مىكردند و مردم از آنان اطاعت مىكردند آنان پرستش
مىكردند و مشرك مىشدند. بنابراين اگر محمدبن عبدالوهاب بدون دليل به
حلال خدا و تحليل حرام خدا و تحليل حرام خدا مىپردازد و عدهاى بدون دليل
آزاد پيروى مىكنند شرك اكبر است.
اگر علماى اسلامى واسطه قرار دادن را شرك نمىدانند و معيار در عبادت را
اگر واسطه قرار دهيم لازمهاش آن است پيامبران و اولياى الهى را شرك
ندانيم زيرا مردم براى رفع گرفتارى به آنان متوسل مىشدند و آنان نه تنها
جلوگيرى نمىكردند بلكه به دعا مىپرداختند تا شكل مردم برطرف شود؟ اگر
بگوييد در حال حيات توسل اشكال ندارد و پس از مرگ اشكال دارد. در پاسخ
گفته مىشود اگر توسل عبادت است بايد در حيات و مرگ تفاوت نكند. آيا
مىتوان گفت كه عبادت مرده اشكال دارد ولى عبادت زنده اشكالى ندارد؟!
پس محمدبن عبدالوهاب در تفسير عبادت و توحيد به انحراف رفته و اين انحراف
موجب شده تا در مسيرى حركت كند كه امت اسلامى را به وسيله مذاهب اهلسنت
را با مشكل جدى روبرو سازد. و با تنگ نظرى و غلو درباره مذهب خود به تكفير
و قتل مسلمانان بپردازد. به اين جهت قرآن مىفرموده است: «لاتغلوا فى
دينكم» وهابيون در مذاهب و آيين خود غلو نموده و علامت غلو آنان اين است
كه در برداشت محمدبن عبدالوهاب هيچ گونه خطا و لغزش نمىدهند و او را
مانند معصوم مىدانند در صورتى كه دانشمندان زيادى صحابه را از خود
اهلسنت توحيد او را انحرافى دانستهاند غلو وهابيت در اين است كه هيچ
فكرى را غير از فكر خودشان نمىپذيرند حتى اگر ائمه مذاهب و بزرگانى كه
صاحب مذهب اهلسنت گفته باشند.
سخن اصلى اين است كه آيا اين برداشت از توحيد مىتواند خلأ فكرى جامعه
اسلامى را برطرف سازد. آيا برداشت كه با پايه و كم و جمود و تعصب شروع شده
و اين برداشت را به گونهاى پىريزى نموده كه تمام مسلمانان را مانند
مشركان صدر اسلام بداند و همان گونه كه پيامبر با آنان جنگيد ايشان نيز با
مسلمانان و به عبادت مشركان بدتر از زمان رسول خدا بجنگند. آيا نياز جامعه
ما به اين است كه تنها گفته شود توحيد يعنى مبارزه با قبرپرستى و خراب
كردن بارگاه و عدم استغاثه از غير خدا و... يا نياز ما به اين است كه صفت
مسلمانان در اثر فرو افتادن در اطاعت و بندگى انسانهاى زنده و طاغوتيان
است كه تمام سرنوشت مسلمانان را در اختيار گرفته و قانون وضع نمودن و
قانون را از بين مىبرند؟! نويسنده بر اين عقيده نيست كه بايد قبور را
پرستيد زيرا پرستش به هر نوع خود شرك است و حرام؟ اما احترام به پيامبران
و اولياى الهى پس از مرگ به هيچ وجه عبادت به شمار نمىآيد، نه عرف، نه
عقل، نه شرع مقدس و نه مردم از صدر اسلام تاكنون اعمال مسلمانان را يك نوع
احترام مىگذارند و تنها محمدبن عبدالوهاب است كه آن را عبادت و شرك
مىداند.
آيا اين فكر و برداشت را مىتوان روشن فكرى دانست؟ آيا روشن فكرى اين است
كه با تعصب و جمود خاصى توحيد را منحصر در مبارزه خيرى دانست كه عاطفه و
فطرت انسانها در حد مطلوبى به آن گرايش دارد؟ وجدان عاطفى انسان مىگويد:
پيامبرى كه سالها زحمت كشيد نه در حال حيات بلكه پس از مرگ او را فراموش
نكنيد آيا احترام به قبر او منافاتى با توحيد و يگانگى دارد و يا از
يگانگى خدا جدا نيست زيرا هر آنچه در جهت او، باشد از او جدا نيست چنانكه
پذيرش ولايت، امامت، اطاعت و... شرك نيست وساطت او نيز شرك نمىباشد. زيرا
همه اين مقامات جهت خدايى را دارد و افراد جدا نيست؟ مگر خوارج به خاطر
اين برداشت غلط از اسلام بيرون نشدند؟ مگر آنان به خاطر جمود و ظاهرنگرى
نگفتند كه ما واسطه در حكميت و حاكميت نداريم و فقط خدا حاكم دليل آنان
مانند وهابيون برخى از آيات بود كه با درك نكردن صحيح آيات به انحراف و
تكفير و جنگ و كشتار گرايش پيدا كردند؟ آنان باتمسك به آيه لا حكم الا لله
به حضرت(ع) گفتند: ما حاكمى جز خدا نداريم. حضرت فرمود: اين آيه حق است
ولى شما آن را درك نكرده و برداشت غلطى را اراده مىكنيد. روشن است كه اين
برداشت غلط موجب نابودى خودشان و جمعى از صحابه و مسلمانان شدند؟ آيا
انكار واسطههايى كه خداوند آنان را واسطه قرار داده نشانه روشنفكرى است؟
آيا تكفير كسانى كه افكار و برداشت يك فردى مثل محمدبن عبدالوهاب را
نمىپذيرند نشانه آزادى و روشنبينى است؟
آيا گسترش اين برداشت موجب نجات مسلمانان مىشود يا موجب نابودى؟
همانگونه كه گسترش برداشت خوارج و تكفيرىهاى قرن نخست هجرى موجب نابودى
و ضعف مسلمانان گرديد آيا گسترش فكر محمد بن عبدالوهاب موجب ضعف و
اختلافات مسلمانان نمىشود؟ خوانندگان محترم خود داورى نمايند.
براى هيچ صاحب خردى پوشيده نيست كه توحيد محمد بن عبدالوهاب متعصب، جمود،
خشونت، تكفير، قتل و... را در پى نخواهد داشت و تايخ ثابت كرده است كه اين
گونه افكار به مرور زمان نه تنها ديگران را بلكه خود را نيز نابود مىكند.
با توجه به نكاتى كه يادآور شد آيا اهلسنت در برابر افكار و برداشت
محمدبن عبدالوهاب بايد با نگاه انتقادى آن را ملاحضه نمايند يا در برابر
آن تسليم بوده و آن را بپذيرند؟! سؤال اساسى اين است كه چرا اهلسنت در سه
دهه اخير در برابر وهابيت مانند سلف خود حساس نبوده و عكسالعلمل نشان
نمىدهند. چرا كتابهايى كه در يكصد سال قبل بر عليه وهابيت و محمدبن
عبدالوهاب نوشته شده و اكنون در كتابخانهها موجود است، نشر نمىدهند؟
گرچه پارهاى از علماى اهلسنت در ايران و غير ايران هنوز به عليه وهابيت
شجاعانه كتاب مىنويسند، بلكه از خود سعودىها نيز بر عليه وهابيت كتاب
نوشته و مىنويسند ولى جاى اين سخن باقى است كه با توجه به ضعف و خطرناك
بودن اين جريان، چرا بيش از اين احساس مسؤليت نمىكنند؟ متأسفانه در قبال
اين جريان ضد وهابيت كه از كشور سعودىها آغاز شده در بين ديگر كشورها از
وهابيت به عنوان يك تز روشننگرى ياد مىشود و گروهى از اهلسنت از آن
دفاع و به تبليغ مىپردازند؟ روشن است كه اگر چنانچه علما و نويسندگان
اهلسنت به همين صورت بىتفاوت باشند، در طى چند سال آينده در وهابيت هضم
شده و هويت خود را از دست مىدهند و اين خطر بسيار بزرگى براى اهلسنت به
شمار مىآيد. چرا اكنون زمينههاى مساعدى براى رشد برداشت سلفىها در بين
اهلسنت به وجود آمده و جذب مىشوند، چند نكتهاى را مىتوان ياد كرد:
1. خلاً فكرى در بين اهلسنت. زيرا در برابر جريان وهابيت نياز است
انديشههاى صحيح قرآنى ترويج شود تا خطا و انحراف برداشت وهابيت براى
جوانان روشن گردد متأسفانه چنين جريان فكرى در قبال سلفىها وجود ندارد.
بدينجهت يا بايد به شيعه برگردند و يا به همان فكر انحرافى و التقاطى
سلفيت.
2. اگر در بين اهلسنت امروز افرادى نظير سيد قطب و ابوالاعلى
مودودى وجود مىداشت تا شجاعانه به تبيين توحيد ناب اسلامى از نگاه
اهلسنت مىپرداخت و با نگاه تاريخى و نقلى آن را به جامعه اهلسنت عرضه
مىكرد اهلسنت هرگز به سوى وهابيت جذب نمىگرديد ولى متأسفانه جريان فكرى
سيد قطب و ابوالاعلى مودودى در بين اهلسنت تبليغ و ترويج نمىگردد زيرا
آنان افزون بر تفسير توحيد و عبادت به تفسير حكومتهاى ظالمانه معاويه و
عثمان نيز پرداخته و آنان را به نقد كشيدهاند.
3. نداشتن امكانات مالى و فرهنگى، علما و انديشمندان در بين اهلسنت
وجود دارند كه با مايههاى علمى و مذهبى خود مىتوانند برداشت انحراف
وهابيت را به نقد بكشند و جريان ضد وهابيت پديد آورند ولى متأسفانه اين
افراد از امكانات مالى و همچنين انسجام و مديريت قوى برخوردار نمىباشند.
4. تهديد و تطميع، از عواملى كه مىتوان در سركوب جريانات ضد وهابيت
در كشورهاى سنىنشين ياد نمود تهديد و تطمع است. گاه با تطميع و ارسال
امكانات مالى و پولى و در صورت مخالفت با آن، از طريق ايجاد رعب، ترس و
خشونت تهديد به خواسته خود جامه عمل پوشانند. بدين جهت ضرورى است كه
اهلسنت براى حفظ هويت مذهبى خود چارهانديشى نمايند و اجازه ندهند از اين
خلاً فكرى موجود، وهابيون به نفع خود استفاده نمايند.
5. ترس از شيعه: يكى از عواملى كه شايد زمينه رشد وهابيت را در بين
اهلسنت پديد مىآورد. تبليغ خود وهابيون و عوامل آنان و بلكه استكبار
جهانى هيچ ترسى از شيعه است. آنان با هماهنگى كامل، اهلسنت را تحريك
مىكنند كه شيعه در حال رشد و گسترش است و در كشورهاى اسلامى بسيارى از
اهلسنت شيعه شدهاند بدينجهت لازم است كه براى مصون بودن از فكر شيعه،
افكار سلفيت و وهابيت را بپذيريد و گرنه در شيعه هضم خواهيد شد.
روشن است كه اين تحريكات در بين قشرى از اهلسنت اثر خواهد گذاشت.
.1 سوره ص، آيه 54.
.2 كشف الشبهات ، ص 77.
.3 سوره اعراف، آيه 55.
.4 سوره انعام آيه 52.
.5 سوره انعام، آيه 71.
.6 سوره مائده، آيه 73.
.7 مائده، 116.
.8 فصلت، آيه 37.
.9 سوره انبيأ، آيه 22.
.10 سوره انبيأ، آيه 99.
.11 سوره اعراف، آيه 121.
.12 سوره انعام، ص 74.
.13 سوره انعام، آيه 121.
.14 سوره مؤمنون، ص 34.
.15سوره يونس، آيه 18.
.16 سوره انعام، آيه 5066.
.17 سوره انبيأ، آيه 2329.
.18 سوره مؤمنون، آيه 91.
.19 سوره اسرأ، آيه 43.
.20 سوره رعد، آيه 16.
.21 سوره انعام، آيه 104.
.22 سوره مريم، آيه 81.
.23 سوره انعام، آيه 14.
.24 سوره اعراف، آيه 196.
.25 سوره يوسف، آيه 40.
.26 سوره انعام، آيه 1.
.27 سوره انعام، آيه 81.
.28 سوره انعام، آيه 100.
.29 سوره انعام، ص 137.
.30 سوره انعام، آيه 136.
.31 سوره مؤمنون، آيه 91.
.32 سوره بقره، آيه 19.
.33 سوره اعراف، آيه 54.
.34 سوره فرقان، آيه 3.
.35 سوره اعراف، آيه 191.
.36 سوره مؤمنون، آيه 91.
.37 قواعد العقائد، ص 60.
.38 توحيد صدوق، ص 89.
.39 علامه طباطبايى، ج 1، ص 28، شايد علتى كه علامه آن را مطابق با واقع ندانسته اين باشد كه خضوع در عبادات عملى مانند سجده و ركوع
است اما در عباداتى كه از نوع گفتارى است خضوع وجود ندارد از اينرو خضوع از لوازم عمل است. منبع:mazhab.com |